یه جوجه معلم
خاطرا ت
این ترم یه ادبیات کودک داریم که همه ملت از همون اول ترم پوشه کارشوآماده کردن و کنفرانسم دادن ولی ما طبق معمول هی پشت گوش انداختیمو شونصد تا منفی گرفتیم ،شب آخری دیگه واقعا دقیقه 99 بود حدودای ساعت 12 شب با یه اعصاب خط خطی و از اون بدتر شکمی گرسنه داشتیم پوشه کارمونو تکمیل میکردیم و فقط همینو کم داشتیم: تو این گیرو دار یکی از بچه های رشته دیگه با دیدن کتاب قصه ها حس قصه خونیش گل کرد اومد وسط اتاقو گفت بچه ها گوش کنید میخوام واستون قصه"مملو و مرسته"رو یخونم خیلی قشنگه و بدون اینکه منتظر جواب ما بمونه شروع کرد ولی انگار که هیچی نمی شنویم همیطور به کار خودمون مشغول بودیم الا طفلک خانوم معلم که یه نیم نگاهی بهش انداخت که شایدم میخواست با نگاش بگه حاج خانوم جون مادرت یه امشبو بی خیال ما شو بذار به کارامون برسیم ولی همین یه نیگا باعث شد که نه نه شهرزاد قصه گو اونو حمل بر بی ذوقی ما و علاقمند بودن اون گذاشت و رفت رو تختش نشستو شروع کرد واسش قصه خوندن و الباقیم که دیگه به وضوح روشنه که حدود یه نیم ساعت مریم خانوم میخونن خانوم معلم گوش میدهد ما یواشکی به وضعیت مضحک او میخندیم و او همچنان گوش میدهد ما تقریبا تمام میکنیم ولی او هنوز هم گوش میدهد البته دیگه آخراش که صبرش تموم شده بود یه بار خواهش کرد که مریم جان اگه میشه خلاصه اش کن ولی از اونجا که ما دوستمونو خییییییلی دوس داریم به شهرزاد خانوم پیشنهاد دادیم که نه اینجوری داستان بی مزه میشه !!!همشو واسش بخون بس کن دیگه!! برا یه بارم شده یه تصمیم درست بگیرو تو رو خدا اینقدم هفته به هفته تصمیماتو عوضشون نکن ولی حیف..... *میخوام کنکور زبان بدم یه دو روزی هم هست شروع کردم ولی هنوز خودمم نمیدونم قضیه چقد جدیه و تا چن تا درس تصمیمم میتونه دوام بیاره!!!! یعنی میشه این تصمیمم عوض نشه

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


