یه جوجه معلم
خاطرا ت
ندا از اون روزی که عکس پسر خاله شادی و تو وبلاگش دیده منو کچلم کرده که چرا اون عکس پسر خالشو میذاره ولی تو عکس خواهرتو نمیذاری؟؟؟ هی میگم که عزیز من تو الان 8 سالته ولی پسرخاله شادی یه بچه کوچولو ه ولی مگه میفهمه که!!!!! دیگه امروز مامانمم شاکی شد که مگه چه عیبی داره دوتا عکس از این بچه بذار اینقد اذیتش نکن گناه داره دو روز دیگه رفتی خوابگاه که خوب دلت واسش تنگ میشه از اونجاییم که من دخمله خیلی خوب و حرف گوش کنییم با وجود اینکه کامپیوتر خودمون نیوردیم همین چن تا عکسو که تو گوشی بابام بود میذارم به آن امید که این بچه دست از سر کچلمون برداره خونه خودمونه عید امسال (مثه خواهرش دقیقه نودیه روز آخری داره پیک نوروزیشو مینویسه اصفهان باغ های زردآلو-وای باز گفتم زردآلو الانه که شادی بیاد فحشم بده که کوفتت بشه هر چی خوردی این یکیم باغ های اصفهان با لباس ترکیش گرفته همین تابستون مزخرفی که تمومی نداه از بیکاری انقد عکس گرفتیم که آخرسرم گوشیم پوکید یه وقتایی آدم تو زندگی یه تصمیمایی میگیره که اگه اشتباه باشه باید یه عمر تاوانشو بده اینکه بشه خوب عقلو بکار گرفت واقعایه هنره نمیدونم یه لحظه به خودم میگم به هر حال من این رشته قبول شدم و تعهدم دادم یه سالم گذشته اون موقع باید این فکرا رو میکردم . . . گاهی اوقات لحظاتی تو زندگی پیش میاد که آدم احساس میکنه خیلی درمونده شده الان من دارم یواش یواش اینطوری میشم هی دارم با خودم کلنجار میرم که بابا بالاتر از سیاهی که رنگی نیست !!!!!! چته پس ؟؟؟ چرا اینقد دلت شور الکی شور آینده رو میزنه اصن تو که آینده نگر نبودی !!!!! یه جوری میشه دیگه اوقات تلخی نکن این تصمیمی بوده که گرفته شده شاید الان مفیدترین کار این باشه که شرایطو قبول کنی نمیدونم چی کار کنم از یه طرف طرز فکرا و آرزوهای خودم از یه طرفم واقعیات خواهرم میگه من زیادی رویایی فک میکنم ولی زندگی رو واقعیات میچرخه نمیدونم یعنی واقعا شک وتردیدم به رویایی فک کردنم برمیگرده اصن من میتونم دوباره از نو شروع کنم میتونم تنهایی تصمیم بگیرمو پاش بمونم بدون حمایت دیگران و یا حتی مخالفتشون نمیدونم این چه فکری بود داشتیم زندگیمونو میکردیما خدایا خودت کمکم کن کمکم کن یه کاری نکنم یه عمر ملامت شم یادم رفت چی میخواستم بنویسم از بس که ذهنم پراکنده است آهان میخوام رسما از همه کسایی که این چن روزه و یا شایدم این چن ماه!!!! اینقد حرصشون دادم معذرت خواهی کنم سعی میکنم دیگه دخمله خوبی باشم مثه سابق،همون نیتو جذاب دوست داشتنی عزیز دل همه از شوخی گذشته راستش خودمم باورم نمیشه و نمیدونم چی شد که تا این حد هنگ کردم چیزیم ندارم که در موردش بگم!!!! به هر حال بازم ممنون که با همه ی بدی هاو بد اخلاقیام تنهام نذاشتین دوستتون دارم خیییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییییییییییلی زیاد از این به بعدم تصمیم کبری گرفتم این جمله هاتونو هر روز با خودم مرور کنم: حرص نخور قدر چیزایی رو که داری بدون به خودت برگرد و خودتو پیدا کن قبل از اینکه دیر بشه!!! و مهمتر از همه"آدم باش" پ.ن:مخاطبم از این حرفا همه کسایی بود که یه جورایی مدیونشون هستم پس شامل تو هم میشه سمانه جان همه چیز تو ذهنم پرپر میزنه مثل یه پرنده در حال مرگ مثه یه ماهی که ناغافل از تنگ آب بیرون پریده و داره نفسای آخرشو میکشه دوروبرم پر از صداست شایدم نه!!!! تو ذهنم پر از صداست پر از نصیحته. ،پر از دعواست،حرفای مسخرست خسته شدم از شنیدن حرفای تکراری ... دلم میخواد هیچی نشنوم!!! خسته شدم دیگه بریدم..... الان تقریبا رابطم با همه مثل ارتباط ایران و آمریکاست در كل وضعيت خیلی افتضاحی دارم!!! دارم ازم خودم متنفر میشم اینقدر که بد شدم!!!! سرم درد میکنه یه قرص خوردم ومنتظرم دردش یه کم آرومتر بشه دارم به حرف دکتر میرسم " بهترین آرام بخش خود آدمه" چرا من به استقبال مصیبت میرم دلیلش و خودمم نمی دونم !!!راستی چرا؟؟؟؟؟ هر شب دست به دامان خدا میشم که فردا معجزه ای رخ بده اما فایده نداره چون مصیبتای آدمی تمومی نداره فردا صبح باز سر کوچه منتظرته حتی اگه نری بیرونم خودش میاد سراغت. خودمم حال خودمو نمیفهمم!!!! فقط میفهمم که خیلی بی حوصلم!!!! دوس ندارم کسی تنهاییمو بهم بزنه حتی دوستای صمیمیم!!! گاهی حس میکنم تا جایی که ممکنه پرشدم. دیگه حتی تحمل شنیدن یه کلمه حرفم ندارم حتی دوستانه حتی خیرخواهانه!!! انگار اگه بشنوم مخم منفجر میشه. اونوقت احتمالا همه آرام بخش ها رو میخورم وصدای رادیو وضبط کامپیوترو همرو بلند میکنم اون قدر بلند که جز صدای اونا هیچ چیز صدای دیگه ای به گوشم نرسه حتی صدای گریه خودم !!! آیا با مردن دلتنگیای آدم تموم میشه؟ کااااااااااش می فهمیدم..... البته این حرف به این معنی نیست که دوس دارم بمیرم،نه!!! فقط دیگه نمیخوام همون دختری باشم که دیگران ازم انتظار دارن!!!! دیگه نمیخوام نفس کشیدنم همراه با نفرت و اضطراب باشه دیگه نمیخوام دائم با اطرافیام در جنگ باشم نمیخوام........ خسته شدم.... دیگه بسه!!!! شنیده بودم میگن چوب خدا صدا نداره ولی ......!!! با دوستام برای آخرین بار میرم بیرون مامان زنگ میزنه شب مهمون داریم سر راه که میای شیرینی ام بخر عصبانی میشم حوصلشونو ندارم موقع برگشت تو راه یه پسر فال فروش خیلی مظلوم با لباسای ژنده بهم گیر می ده خانوم فال بگیرم،یه دونه!!! خانوم توروخدا!اتورو خدا!! اصلن برام مهم نیست اهمیت نمیدم بدون اینکه حتا نگاش بکنم به راه خودم ادامه می دم!" خانوم الهی خیر از جوونیت ببینی الهی روز بد نبینی،الهی ..."سرمو بر می گردونم می بینم گوشه خیابون یه کولی با یه بچه یکی دوساله با وضع اسفناکی داره التماس خلق الله رو می کنه!باز هم بی توجه به راهم ادامه میدم انگار که اصن صداشو نشنیدم اصن به من چه دیگه نمیخوام خوب باشم مگه من که آخر مشکلاتم کسی به فکرمه!!!! میرم به سمت ایستگاه تاکسی و سوار تاکسی می شم!بعد از اینکه تو تاکسی کلی فحش و بد و بیراه به شورای شهرو دولت و مجلس میشنوم پیاده می شم ،تازه یاد سفارش مامان می افتم دست میکنم تو کیف که پول دربیارم اما کیف پولم نیس!!!! نتیجه اخلاقی: مهمون حبیب خداست حالا هرکی باشه با هر نیتی مگه نگفتن پول چرک کف دسته گاهی اوقات پیاده روی اونم تو یه مسیر ده دقیقه ای ضرر نداره و اینکه تو تاکسی هم میشه مثه اتوبوس کیفتو بزنن كوچك كه بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم كاش همان كودكي بوديم كه حرف هايش را از نگاهش مي توان خواند اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهرکرد- تابستون امساله راستی خودمم یه عکس با همین بزغاله گرفتم کاااااااااش میشد بذارمش!!!![]()
عید پارساله پیربنو(نیم ساعتی شیراز) –مثه خواهرش قلیون میوه ای دوس داره!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پس ارزش نداره بخاطرش دلی شکسته شه
| Design By : Night Skin |


