یه جوجه معلم
خاطرا ت
تا وقتی کاری نداری خدارو انگار نداری خدا مال غصه هات وقتی غم داری خداته خدا جون میدونم که خیلی بد شدم ،میدونم که دیگه اصلا دوسم نداری،میدونم تا میگم خدا میگی این همونی که هر چی خواست بهش دادم ولی بعدش باز ناز شکر شد و همه چیز یادش رفت اما این بار واسه خودم نیست که دارم صدات میزنم خدایا دیگه نمی تونم شکسته شدن و غصه خوردنشون و ببینم و لی هیچی نگم ،دیگه نمی تونم تحمل کنم که واسه چیزه به این سادگی اینا جلو چشم پرپر شن ،دائم صداش تو گوشمه (به چیه این زندگی باید دلم خوش باشه.........همه آرزوهام مردن.........حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم......) خدایا من که اینقد بدم دلم داره واسشون کباب میشه ،ولی چی کار کنم ؟هیچ کاری از دستم بر نمیاد پس تو که ارحم الراحمینی ،تو که قادر مطلقی چرا میذاری اینا واسه چیزی که حقشونه اینقد اذیت شن خدایا یعنی واقعا مستحق این همه انتظار و عذاب هستن..... خدایا ما بنده ها بدیم ،ما گنهکاریم ،بهم ظلم میکنیم ،حق همو ضایع می کنیم ،دروغ میگیم ، تهمت می زنیم ،تا می تونیم همو عذاب میدیم ،تو که خوبی چرا ؟؟؟؟؟؟ نکنه تو هم خوب بودن یادت رفته!!!!!! نکنه تو هم مثه بنده هات میگی مشکل خودشونه !!!!!!!! نکنه تو هم تصمیم داری عذابشون بدی!!!!!!!!! نکنه درهای رحمتت بستی!!!!!!!!!! نکنه بنده هاتو از یاد بردی!!!!!!! خدا جون آخه چطور میتونی شب بیداری ها و غصه خوردناشو ببینی ولی کمکشون نکنی وقتی که میدونی دستشون از همه جا کوتاست،وقتی میبینی دیگه به بن بست رسیدن،وقتی میدونی چقدر زجر کشیدن ، وقتی که میدونی چقد بهش امید بسته بودن ،وقتی که میدونی چه نقشه های قشنگی که نداشتن ، اصلا وقتی میدونی حقشونه و یه عده آدم دارن این حق و ازشون میگیرن، پس عدالتت کجا رفت ،تا نوبت به اینا رسید تموم شد؟؟؟؟؟ می ترسم هر چیزی که به ذهنم میاد دارم میگم من دختری بی ادب و بدی ام ممکن با این اراجیفی که می گم واسه همیشه باهام قهر کنی ولی خدایا ناراحتی من و بقیه که دارن غصشون و می خورن و جز اینم کاری ازشون ساخته نیست به جهنم ،ولی تو رو به بزرگیت قسم ،تورو به خداییت قسم ،نذار بیشتر از این داغون شن ،میدونم شاید داری امتحانشون میکنی ولی قبول همه قبول داریم که بی ظرفیتن نتوستن تحمل کنن ،خودت شاهدی که دارن از تو داغون میشن فقط ظاهرشون و نگه داشتن ولی می ترسم ،خیلیییییی می ترسم اگه تحملشون تمم بشه چی؟؟؟ خدایا التماست می کنم دیگه این امتحان و تمومش کن التماست می کنم به دادشون برس التماست می کنم کمکشون کن التماست می کنم..... التماست می کنم..... التماست می کنم.... و بالاخره بعد از سه هفته قرار میشه بریم خونه،ولی اوضاع حسابی بهم ریخته بود همه اتوباسا میرن مرقد امام،یکی نیست بگه ای ملت زنده ها رو هم دریابید به خصوص ما دانشجویان مظلوم،واقعا مسخره است همه حسابی ناراحت بودن که نمی تونن برن خونه،ولی تا من غر غر می کردم لنگه کفش بود که برام پرت میشد تو دیگه حرف نزن دو ساعت راه دیگه چیه ؟پیاده هم بری رسیدی!!!!!!!! با این اوضاع قرار شد که با یکی از همشهریام صبح زود بریم ترمینال که اذیت نشیم ،شب آخر تا ساعت سه با بچه ها میشینیم و از قضا یه موضوع جالب هم واسه خندیدن پیدا میکنیم (خدا خیرش دهاد اون آدم ریزی رو که خوب موقعی وسیله سرگرمی ما رو فراهم کرد)،سه میخوابم و ساعت 6 همون همشهریم میاد بیدارم میکنه با چشمای نیمه باز و کلی غرولند که به خدا خیلی زود، گفتن اوضاع قاراشمیشه ولی نه اینقد دیگه اما کو گوش شنوا!!!!!!!! 7 صبح ترمینالیم که قبلا هنوز نرسیده سوار میشدیم حالا هی از این باجه به اون باجه خانوم سرویس نداریم همه پر شدن امروز نداریم برین فردا بیان فقط یه جا آقاهه گفت واسه ساعت 10 دو نفر خالی داریم صندلی آخر من قبول نکردم آخه خداییش زور داشت واسه یه مسیر دو ساعته ،سه ساعت منتظر باشیم نخیر اقا مرسی به دوستم گفتم با سواری میریم جهنم ضرر و خطر،دیگه خوبیش اینه که یه ساعته خونه ایم اما از اونجایی که من خیلی خوش شانسم از ترمینال میریم بیرون اما هیچ ماشینی نمی بینیم پس اون همه سواری چی شدند؟ خانوم مگه نمی دونید چون اتوبوس نیست همه اول صبحی پر شدند و رفتند البته نگران نباشید تا چند ساعت دیگه بر می گردن!!!!!!!!! با قیافه های آویزون و غمگین راضی میشیم با اتوبوس بریم و بر میگردیم ترمینال ،آقا ببخشید اون دو تا .... سرویس ساعت ده پر شد خانوم دیر اومدید Oh my god میخواستم جیغ بزنم ولی من اون موقع بود که واسه اولین بار دلم برا خوابگاه تنگ شد و دوست داشتم بر گردم اما... طفلک دلدلریم میداد:میدونی که مجبوریم اگه غیر از این بود نمی رفتیم ،زود ساعت 11 میشه به یه چشم به هم زدن ،اصلا میریم نمازخونه می خوابیم ولی من فقط با خنده ای تلخ و نگاهی غم آلود جوابشو میدم میریم اما نماز خونه بسته است ،می پرسیم میگن تا 12:30 هم باز نمی شه (یعنی فقط واسه نماز )بر میگردم سرم و رو دسته صندلی میذارم انتظار می کشم یه انتظار ترحم انگیز زبانم از وصف اون عذاب واقعا عاجز فقط این و می تونم بگم که تا تونستم همه ی باعث و بانی های این بدبختی رو نفرین کردم هی چشمم دوختم به عقربه های ساعت ترمینال و اما یک سال بعد: سوار شدیم با نیم ساعت تاخیر حرکت کردیم تو اتوبوس فقط دلم به این خوش بود که اگه مسئول بسیج دانشگاه بغل دستمه و نمی تونم بلوتوث بازی کنم لااقل یه فیلم میذارن سر گرم شیم البته گذاشتنم اما بازم واسه هزارومین دفعه(اگه می تونی منو بگیر )چرت،از اینجا که ناامید میشم هندزفری رو میذارم تو گوشم به خیال اینکه یادم بره که الان ساعت چند و چقد علاف شدمو چقدم که گرسنمه آخه صبحونه هم نخوردم و مهم تر از همه اینکه یاد بره شادی و بقیه بچه ممکن هنوز خواب باشن ،هنوز ده دقیقه نگذشته که گوشیم خاموش شد بله گل بود به سبزه نیز آراسته تر شد ،شارژش تموم شد نمی خواستم در برابر شانسم تسلیم بشم نباید مغلوب می شدم می خواستم خودم گول بزنم وبگم من ادم کم شانسی نیستم آخه آدما هر طور فک کنن همون طوری میشن، تو کیفمو می گردم جز دیوان فروغ هیچی واسه سر گرم شدن ندارم (هدیه است یه عزیز تازه از نمایشگاه تهران واسم خریده)چند صفحه خوندم که یه دفعه یه چیزی به سرعت برق میخوره به دستمو کتاب حدود دو متری پرت میشه ،یه پسر بچه احمق ،لوس که اتوبوس و با شهر بازی اشتباه گرفته کتاب و واسم میاره در حالی که جلدش کنده شده مامانشم فقط میتونه بگه ببخشید خانوم اینقد عصبانیم که جوابشو نمیدم کتاب عزیزم می خواستم بدمش به شادی اما قبول نکرد و گفت هدیه رو که هدیه نمیدن کاش داده بودم لااقل جلو چشمم پر پر نمیشد ،بعد از اون اتفاق دیگه هیچ کار خاصی نکردم و ترجیح دادم دیگه با شانس زور آزمایی نکنم اخه بعید نبود که این دفعه یه بلایی سر خودم بیاد و تسلیم شدم و واسه همینم دارم اینجا میگم بابا که من آدم بد شانسی ام خیلی خیلی هم بد شانس کاملا قبول دارم دیگه هم نمی خوام امتحان کنم اصلا کی گفته آدم اون طوری میشه که فک میکنه هاااااااااا؟ به هر حال ساعته دو نیم بود که رسیدم خونه با توپ پر که چرا نمیاید دنبالم مگه نمی بینید اتوبوس نیست ،میدونید من چقد اذیت شدم،از کله سحر تا حالا تو راهم دیگه برنمی گردم موندن که عصبانییتم خالی شه بعد بابا طبق معمول همه چیزا به یه کلمه ختم کرد و همون بهونه همیشگی که بابا بنزین ،بنزین خدایی من موندم اگه این بنزین سهمیه بندی نمی شد بابایی من تنبلی خودشو چطور میخواست توجیه کنه!!!!!! مرسی که درد دلمو گوش دادی بای
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی صدام درنیومد هنوز در اثر شوک وارده تو کما بودم که دوستم واسه ساعت 11:30 دو بلیط گرفته بود بدون اینکه دیگه از منم نظر بخواد،آخه طفلک یه بار به حرف من گوش داد یه ساعت و نیم حرکتمون عقب اوفتاد خداییش خوبه نزد ...![]()

![]()

![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


